تبليغاتX
㋡دختری از جنس عروسک㋡









توجه توجه توجه

وبلاگ گروهی با هشت نفر نویسنده ساخته شد

هنرمندان جوان

درصورتی که بازهم اعضای فعال دوست داشته باشند می توانند به صورت خصوصی برای من پیام بگذارند و رمز و نام کاربری و نام نویسنده را بدهند .

تاالآن فقط خودم اپ کردم و چند تایی ناناسی و یکی هم رزا جون

امیدوارم به زودی وبلاگی درست کنیم که هرکاری داشتید و هرچی خواستید بتونید ازش استفاده کنید

برای تبادل لینک لطف کنید مارا با نام هنرمندان جوان (هرآنچه که شما نیازدارید)لینک کنید و درقسمت نظرات بگویید تا شما را لینک کنیم

دیشب همه وقتم را گذاشتم روی مطالب وبلاگ جدید شرمنده اگه نیومدم پیشتون ایشالا فردا شب جبران می کنم

ادامه مطلب
سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 | لينک ثابت | عروسک خانومی |


ماه محرم برهمه مسلمین تسلیت باد

بوی باران را با بوی مُهر که بیامیزم... بوی تو را می دهد... غریب و شور انگیز..... می گویند تشنه لب بودی و در عطش..... بوی باران را به یاد تشنگی ات بو می کشم..... شور انگیز و معطر.... می گویند بی سرت کردند ناکسان....... بوی باران را به یاد غسل تو در خون با بغض گل انداخته تنفس می کنم... معطر و عاشقانه.... می گویند از تو ام یا حسین.... حتما جایی اشتباه شده... تو کجا و من کجا.... تو بی سر کجا و من بی سروپا کجا؟ تو لب تشنه کجا و من سیراب کجا؟ کودک تر که بودم می پنداشتم از میان ابرها با نگاه گرمت مرا می نگری.... آغوشت را باز می کنی تا مرا به میان بگیری.... هنوزم بر این باورم... گرمای آغوشت را در خوابهایم نمی توانم فراموش کنم.... من دستم را به تو دادم تا از میان این همه زخم روا و ناروا گذر کنم..... تو دستت را به من دادی و من را گذر دادی و من تشنه ات شدم... هنوز سیرابم نکردی .... یا حسین من.... کاش سرافرازت کنم...... این روزها اشکم مجال دیدن روی نازنینت را از من گرفته... به اشک بگو برود.. به درد بگو بمیرد... به زخم بگو نباشد.... یا حسین.... تو بگویی همه خواهند رفت.... چون روی ماندن ندارند در برابر این جگر پاره پاره ات.... یا حسین لب تشنه ام... تو گناهانم را که می دانی.... بدیهایم.... رنج هایم... و اندک خوبی را که هنوز در من است..... شفاعتم کن پدر.............................. ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غم هایت سپردام نیست آرامم هنوز پ.ن: می خواستم برم و هیچ وقت نیام چون حس کردم دیگه کسی نوشته هام رو دوست نداره... حس غریبی داشتم اینجا... اما یاد امام حسین افتادم و غریبی زجرآورش.. و عشقم به حسین باعث شد که بنویسم از حسین و دوباره برگردم................

ادامه مطلب
دوشنبه سی ام آذر 1388 | لينک ثابت | عروسک خانومی |


شنل قرمزی

روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی
SMS
هم براش ميزنم
باز جواب نمیده .
online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی‌: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک
می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .

 

 

ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 | لينک ثابت | عروسک خانومی |


خاطره یه روز نفرت انگیز

سلام

دیروز دختر خالم زنگ زد گفت عصر میایم خونتون به مامانت بگو آش درست کنه ، آخه آش رشته های مامان من خیلی خوشمزه است و همیشه هرکس هوس آش رشته می کنه یادش می افته باید بیاد خونه ما ....

هروقتم که آش درست می کنیم کل خاله ها و دختراشونو و عروس هاشون را دعوت می کنه شانس ما هم که تعداد خواهرهاش زیاده و تعداد نوه خواهرهاش زیادتر منم که اصلا با بچه ها میونم خوب نیست مخصوصا بچه هایی که دوسشون نداشته باشم ، کلا اخلاقم یه طوریه که دوست ندارم کسی بره تو تختم یا پتوی منو بندازه روش واسه اینکه بچه ها نتونن برن بالا پله های تختم را برداشتم قایم کردم اما امان از دست مادرهای خودخواهی که باید هرکاری بچشون میگه انجام بدن، تا گفت می خوام برم بالا بلندش کرد گذاشتش بالا و اون یکی رفت سراغ پولیشام و یکی رو صندلی کامپیوتر داشتم می ترکیدم!!!

دیدم دارم کلافه میشم همه را از اتاقم کردم بیرون اما فایده نداشت اولیش محمدامین بود که جرات ندارم بهش حرف بزنم اگه گریه کنه و چیزی بخواد تا چهار پنج ساعت فقط گریه می کنه و به غلط کردن می اندازتت...

زینب خانوم را هم که همش باید از پای کشو لوازم آرایش بلند می کردم یا داشت التماس می کرد خاله برام رج می مالی خاله؟ یه دونه ...ببین لبام چقدر کوشولوئه تموم که نمیشه ته .... خالـــــــــــــــــــــــــــــه !!!!

و خلاصه با خوندن اتل متل دریاچه الدک داله گاز داره ماهی داله لک لک داره لک لک دیاچه اشنگ و ناسه دردن اون مثل طناب دلازه اون می تونه شنا تنه یا بپره یک پاشو بالا ببله ....

گوشهای مخملی بنده را بزرگ کردو یک دم هم برام گذاشت و هرچه داشتم و نداشتم گذاشتم جلوش بازی کنه!!!

ساعت ده بود که همه مهمونا رفع زحمت کردن و من را بادنیایی از کار تنها گذاشتند دختر خاله گرام را نگه داشتم وبه اتفاق مادرو مامی امیرعلی تشریف فرما شدن خونه مامان امیرعلی و من دست تنها افتادم به جون خونه و تمیز کاری و این حرفا....

شب هم که داشتم می مردم واسه خواب و دختر خاله جان تازه ساعت یک از خونه خواهر گرام تشریف آوردن و شروع کردن به حرف زدن و فالگوش وایستادن جلوی خونه واحد بالایی که باهم دعواشون شده بود و هرهر و کرکر خلاصه ساعت سه دعوا تموم شد و آتش بس و سکوت شروع کردیم به غیبت اقوام و این چیکار کرد و اون چیکار نکردو صحبت درباره خریدن لباس واسه مراسم پنجم عروس خاله و دختر خاله و دختر عمه و عروسی و پاتختی و ........

نمازمون را که خوندیم باز حرف زدیم هوا که روشن شد چشام انگاری داشت می زد بیرون از سرم بلندشدم رفتم تو تختم خوابیدم صبح زودم داداشم زنگ زده من رفتم نون بگیرم ده مین تاخیر داره عیب نداره منم خوابالو گفتم نه بی مزه وایستا بگیر یک سال که نیست بیدارم کردی دعوا کردم باهاش و خوابیدم ،باز یکی دیگه زنگ زد گفتم خدااااااااااااااااااااا الهی من بمیرم و با نق گوشی را برداشتم دیدم نوه خالمه و با خاله جونش کار داره بعدشم که دخی خاله بیدار شد هی منو می زنه بلند شو بابا بریم صبحونه بخوریم یالا می رم خونمون ها بلند شو دیگه ،پاشو هی می گم خوب بیدارم الآن بلند میشم میگه نه رفتی اون بالا نمی بینمت یالا بیا پایین دیدم الآن بیچارم می کنه بلندشدم روتختم را صاف کردم مشرف شدم پایین صبحانه خوردیم و مشغول تمیز کردن خونه بودیم چشمتون روز بد نبینه اومدم بیام تو اتاق داشت رخت خوابها را می گذاشت تو کمد دیواری در را بست بدون اینکه من را ببینه منم حواسم پرت رفتم تو دستگیره در دلم از حال رفت یه مقداری مثل نی نی کوچولو ها گریه کردم  اما آروم نشدم هنوز دستم درد می کنه خدا کنه نشکسته باشه آخه دست راستمه همه کارم بااونه الآنم نتونستم باهاش تایپ کنم  نزدیک یک ساعت و نیم میشه دارم می نویسم یه دستی کار خیلی مشکله ،خدااااااا چیزیم نشده باشه دارم از درد دست می میرم

ادامه مطلب
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 | لينک ثابت | عروسک خانومی |


یک نکته درباره آمپول نزدن اینجانب!!!

سلام

اوه ،چرا دیه حال و حوصله آپ کردن ندارم انگاری

خوب از مفاسرت که برگشتیم درگیر مریضی بودم ، خدا را شکر خیلی بهتر شدم خسته شده بودم از بس تب می کردم و حالم بد می شد اما هنوز سرفه می کنم و گلوم درد می کنه و داروهام هم تموم شده !

تو این جریان مریضی  و نظراتتون لازم شده یک نکته را بگم و اون اینه که من درسته از آمپول زدن می ترسم اما دلیل اینکه به دکی جون گفتم نمی زنم این بود که اگه بزنم می میرم !

داستان از اون جایی شروع می شه که من مریضی سختی گرفته بودم انقدر که گلو دردم زده بود به گوشم و عفونت کل بدنم را پرکرده بود روزی چند تا پنسیلین میزدم و کلی قرص می خوردم اما فایده ای نداشت انقدر گوشم درد می کرد که جویدن غذا برام مشکل بود ضعیف شده بودم و خودم حس می کردم دارم با مرگ دست و پنجه نرم می کنم ، از اول بچگیم از این سرما خوردگی و گلو درد و ... بدم میومد هیچ مریضی مثل این نمی تونست من را از پا دربیاره احتمال زیاد هم آخر می نویسن پارمیس در اثر آنفولانزای شدید در گذشت!!! 

وا خدا نکنه ،هنوز کلی آرزو دارم هنوز بچه ها مو ندیدم براشون وبلاگ نخوندم ،هنوز عروس نشدم که عمرا حالا حالا ها حلوای من را بخورید تا شیرینی عروسی بچه هامو نخورید محاله !!!

خوب از موضوع دور شدیم ، انقدر حالم بد شده بود که حتی نمی تونستم چیزی بخورم من از بچگی به خاطر اینکه مادربزرگم فوت شده بود و مامانم بچه آخر بود بیشتر خونه خاله بزرگم بودم ،اون روزا هم همون جا بودیم و دختر خالم که دکتر بیهوشی بود آمپولام را بهم میزد !!!

یکی از همین روزها که اومد آمپولم را بزنه با اینکه می ترسیدم اما باز هیچی نگفتم دستش درد نداشت زیادو حداقلش این بود که گریه نمی کردم....

از دید من: آمپول را که زد اصلا درد نداشتم برگشتم نگاهش کردم و گفتم تموم شد؟ بعدش تو سرم خواب رفت و یه مدت کوتاهی چیزی نمی شنیدم و نمی دیدم و حس نمی کردم وقتی بهتر شدم وتونستم چشمام را باز کنم دویدم طرف دستشویی همه دورم جمع شده بودن و من حالم داشت بهم می خورد .....

از دید بقیه: بعد تموم شدن آمپول به قول مامی مثل ماهی که بیفته از آب بیرون بالا پایین می پریدم، دختر خالم از ترس رنگش پریده بود مامی امیرعلی هم که اون روزا هنوس مجرد بود می کوبیده به دیوارو دیوار را هل می داده شاید بتونه از صحنه فرار کنه امیراون وقتا کوچیک بود و یه بچه که حرف تو دهنش بند نبود بهش می گن نری پایین به باباش بگی حالش بد شده تازه از بیمارستان مرخص شده و خطرناکه براش می گه نه نمی گم و میره پایین داد می زنه بدویید  که پارمیس مرد!!!

بعد اون اتفاق که به من و همه خیلی سخت گذشت دیگه آمپول تقویتی که می خوان بهم بزنن هم همین طوری میشم طبق چیزی که تو روانشناسی خوندم شرطی شدم و بااینکه این اتفاق برام نمی افته اما من باز هم حسش می کنم.  

از بیماری کم خونی رنج می برم و بی نهایت مقاومت بدنم کمه ...

سه سال پیش برای اینکه جوشهای صورتم کم بشه رفتم حجامت هیچ دردی نداشت مثل اینکه با خودکار خط می کشن نه تیغ ....

اما انقدر که لیوان دوم خون را می خواست پر کنه یک لحظه حس کردم سرم خواب میره چشمام هیچ جا را نمی دید هرچی باز و بستش کردم هیچی ندیدم ترسیدم یهو جیغ کشیدم بابایی دارم می میرم فقط صدا می شنیدم که همه ترسیده بودن بعد یه مدت دیدم دکتر بالای سرمه و بابایی هم آبمیوه به دست داره نیگام می کنه و نگرانمه ....

یک بارم تو مدرسه داشتم دنبال دوستم می کردم یهو پام گیر کرد به یه جا و افتادم زمین ، بازهم چشمام هیچی ندید و باز همین ها که گفتم تکرار شد برام ....

هربارم که برم برای آزمایش خون همین طوری میشم باز ....

به خاطر اینکه یه لحظه خون به مغزم نمی رسه و اینطوری میشم !!!

حالا فهمیدید من بیچاره چرا آمپول نمی زنم؟؟؟؟

پ.ن.1.دیشب باز رفتیم پارک خیلی خوش گذشت جاتون خالی جوجه کباب درست کردن خوردیم اونم روی منقل خیلی وقته بساط منقلمون به راهه همش درحال خوردن کباب،جوجه کباب و بلال هستیم جای همگی خالی.

 

ادامه مطلب
شنبه بیست و پنجم مهر 1388 | لينک ثابت | عروسک خانومی |



دختري از جنس عروسک